از لحظه های یک زندگی
سرخط خبرهای این روزها داستان خطای خواننده ای ست که به قول
دکتر جوادی یگانه، جایی چیزی خوانده و البته وهن آلود؛ تا اینجایش درست. اما این
همه ی ماجرا نیست. گاهی تندروی هایی هم هست در برخورد؛ بزرگ کردن آدمی معمولی و
بدین سان اباطیلش را به خورد مردم دادن. چهار خط ترانه که صدها صفحه ی فلان رمان
نیست که در این کسادی بازار مطالعه حتی رغبت تماشای صفحاتش هم به ذهن کسی نمی رسد. استاد جامعه شناسی ادبیات ما معتقد است که اگر این خواننده
هم جایی در میان هنرمندان وطنی می داشت ناچار به رعایت برخی ضوابط می بود، تنها
برای بقا. بودن برای کسب سود. گرچه این نظریه تا حدی ابزار انگارانه به هنر می
نگرد و انگاری هنر برای هنر را به هیچ می پندارد اما باز هم من در حل این دور باطل
مانده ام که آن آوازه خوان به دلیل عدم رعایت حریم ها طرد شده یا چون بی دلیل طرد
شده حریم ها را شکسته است؟ به هر حال هر چه که
هست، اتفاقی ست که افتاده؛ کسی جایی چیزی خوانده و وهن آلود. اما اینک چه باید
کرد؟ پیشتر از سادرلند نوشتم و نظریه پیوند افتراقی. یافتن راهی برای تحرکی عمودی
از طریق تکرار تجربه ی مشاهیر. گذر از گمنامی و در این شلوغی عرصه ی خوانندگی آن
هم در سبک سبُک رپ چه راهی بهتر از شعری مشحون از وهن تا شنیده شدن؟ ما تا راهی بیابیم برای برخورد با مخالفت خوانندگان خانه به
دوش، ده ها و صدهای دیگر از این دست ترانه ها ساخته می شود و توهین، راهی برای
ترقی؛ و آن وقت چگونه باید به مراقبت از مذهبی برخاست که و اذا مرو باللغو مروا کراما
شعارش باشد و باشد تا ما با صدور احکامی حیرت آور، شعر شنیع شاعری شوریده را نقل
دهان کودکان مان کنیم. اما اینک منظور نظر من گذری بی پروا از چنین ارتکابی نیست.
من تنها از بزرگ انگاشتن آن می نالم. شاید بشود راهی ملایم تر برای برخورد یافت.
اثبات رافت اسلامی، نوعی فرهنگ سازی در اذهان مردمان برای ابراز انزجار از این
گونه رفتار هاست تا استقبال یا حتی ترغیب به تکرار تجربیاتی چنین آسان تا ترقی از
نردبان آسمان دیده شدن. روزگار امروز ما نه از آن زمانه ای ست که بشود به راحتی از قتلوهم
حیث وجدتموهم گفت. بر سر راه خنثی سازی اثر آثاری چنین، موانعی هست و بگذارید که
یافتن راه حل را به دین پردازان سیاست گذار واسپارم که درد دین دارند و سودای
سیاست و من چه دارم که چنین کشف و شهودی را بتوانم؟ نمی دانم! آنچه خواهید شنید، کنفرانس من است در کلاس کار و شغل و با
این عنوان: چرایی فرهنگ گریز از کار در میان ایرانیان. برای شنیدن آن کلیک کنید. نظریه
طبقه تن آسای وبلن چیزی کم دارد. لااقل برای مملکت ما. باید این نظریه را بومی سازی
کرد. البته اگر بشود و انگار می شود اما خیالم باید چیزی بدان افزود. وبلن، طبقات
تن آسا را در چهار دسته ی کلی: مشاغل دیوانی، جنگی، ورزشی و مذهبی خلاصه می کند.
طبقاتی که حاضر به انجام کارهای صنعتی یا هر کاری که برای گذران زندگی بخور و نمیر
انجام می شود نیستند. منظور او از مشاغل دیوانی در مراحل اولیه ی دوران بربریت،
مشاغلی در ردیف پادشاهان، روسای قبایل و اطرافیان آن هاست. اینجا اما و در مملکت
ما طبقه ای وجود داشته و دارد که نه تنها از طبقات تن آساست بلکه تا حد زیادی بر
سرنوشت طبقات پایینی جامعه تاثیر گذار بوده و آن هم طبقه ی «شاعران» ست. وبلن
معتقد است که با تحول دوران توحش به بربریت رفته رفته نهاد طبقه مرفه سربرآورده
است. به عبارتی دقیق تر، طبقه تن آسا همراه با تغییر زندگی صلح آمیز به زندگی
ستیزه جویانه، رشد کرده است. شرایط لازم برای ظهور این نهاد عبارتند از: 1- عادی
شدن یغماگری در زندگی اجتماعی 2- تامین معاش از راه ساده ای که با معافیت از بخش قابل
توجهی از کارهای روزمره همراه باشد. وی با طرح مساله بهره کشی از زنان در جوامع
اولیه نتیجه می گیرد که شغل هایی که به عنوان بهره کشی شناخته می شود، ارزشمند،
افتخار آمیز و بزرگوارانه هستند. کارهای تولیدی از راهی به جز یغماگری انجام می
شود و از این زاویه کاری ناچیز و کم ارزش شناخته می شود. وظیفه ی طبقه تن آسا کند کردن روند تکامل
اجتماعی و حفظ یا بازگرداندن سنت هاست. محافظه کاری ثروتمندان، مانع از پذیرفته
شدن شیوه جدیدی از زندگی ست که با مقتضیات زمانه، بیشتر سازگار است. بنابر این،
نهاد طبقه تن آسا نه تنها ساختار اجتماعی را تحت تاثیر قرار می دهد بلکه بر خصلت
فردی اعضای جامعه نیز اثر می گذارد. اینجاست که به نظرم وظیفه ی شاعران آغاز می
شود. آن هم درست پیش از آنکه آموزش و پرورش رسمی، مبلغ سیاست های طبقه ی برتر
باشد. تا
بتوانید منظور وبلن را در شکل عینی خود در تاریخ ایران جستجو کنید، عیاران را به
خاظر بیاورید؛ طبقه ی پهلوانان حامی فقرا که در عین باور به اصول اخلاقی، به
غارتگری نیز دست می زدند. اینجا زمانه ی صفاریان است؛ در قرن های بعد آیین عیاری با
تصوف در هم می آمیزد و رسم فتوت را می سازد. اینک، پیوند مذهب با ورزش های پهلوانی
و نظامیان در زمان صلح در کنار تبلیغ شاعران را می شود در شکل گیری حکومت صفویه به
وضوح پیگیری کرد و همچنان در ابقای آن. شاعری
در فرهنگ قرآنی مذموم است که «الشعرا یتبعهم الغاوون - الم تر انهم في كل واد
يهيمون - و انهم يقولون ما لا يفعلون» و آن وقت زیرکی خاقانی را ببینید در بیت: «اگر
چه نام من اندر حساب الشعرا است - ز مدحت توبه به الا الذّین سزوارم» یا در این بیت:« مرا
بمنزل الا الذین فرودآور - فروگشای ز من طمطراق الشعرا» و هر دو اشاره دارد به
ادامه ی همان آیات:« الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و
ذكروا الله كثيرا و انتصروا من بعد ما ظلموا و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون» به
حکم این استثنا، شاعران خود را تا مراتب بالای جامعه در التزام رکاب پادشاهان
کشانده اند. شعر، هنر حکومتی گشته و شاعران در ردیف همان طبقه تن آسا به اشاعه ی
فرهنگ این طبقه پرداخته اند. اصولا اندیشمندان تاریخی ما که مجال ظهور و بروز
یافته اند، تنها شاعرانند. فیلسوفان همیشه به حاشیه رانده شده اند؛ چون از چیزی
گفته اند که خوشایند ایدئولوژی حاکم نبوده است. اصولا
برای یک فیلسوف، اشتغال به شاعری، کسر شان به شمار می آمده است. چنانکه افلاطون،
شاعران را در شهر آرمانی خود نمی پذیرد. در میان فیلسوفان تاریخی ما تنها خیام است
که به شعر در موجز ترین نوع آن تنها به دنبال بیان آرمان های خود می رود. در زمانه
ما نیز بخوانید این خاطره را از دکتر دینانی و به نقل از علامه طباطبایی:«یک روز
علامه به من گفت:شنیدهام که شعر میگویی،گفتم:بله،گاهی شعری مرتکب
میشوم!لبخندی زد و گفت:نمیخواهد بگویی. گفتم چشم. ولی چرا میفرمایید دیگر شعر نگویم؟ گفت:شما فلسفه
میخوانید و اگر شعر بگویید، ذهنیت شما تخیلی بار میآید. حالا که مشغول
فلسفهای،ذهنت را تخیلی نکن.همان حرف استاد باعث شد که دیگر شعر نگویم.» با
گنجاندن شاعران در طبقه تن آسا، می توان تا حد زیادی از ریشه های خصلت حاکم بر امروز
ما پرده برداشت. طبقه تن آسا در پی ترویج فرهنگ خویش است. فرهنگی که به کار صنعتی به
عنوان یک عمل فرومایه می نگرد. چیزی در ضمیر ناخودآگاه مان نقش بسته است، راه صد
ساله را یک شبه پیمودن و تنها با سخن؛ « به ده بیت صد بدره و برده
یافت - ز یک فتح هندوستان عنصری - شنیدم که از نقره زد دیگدان - ز زر ساخت آلات
خوان عنصری» در
این میان، نقش شاعران برای القای روحیه ی دین مداری، جنگاوری و آیین های پهلوانی
قابل انکار نیست، چنانکه در آیین حکومت داری نیز از طریق نصایح اخلاقی به پادشاهان،
دستی از دور بر آتش داشته اند. گرچه بعدها و با تولد شعر عصیانگر نو، کلیشه ی
شاعران سنتی در هم شکست اما در میان توده، هنوز هم نمی شود به راحتی سراغی از
اخوان یا شاملو را گرفت. طبقه تن آسا با ترویج روحیه خود و از طریق رسانه های
حکومتی که شعر از جمله ی بهترین ها در گذشته بوده، راه را بر تفکر عقلانی و گذشتن
از پل سنت به تجدد بست و در دل خود اخلاقی را پرورد که غارتگری، جزء لایتجزای آن
به شمار می رفت و بنگرید به آمار فساد حیرت آور اداری امروز این سرزمین. ناگفته
نماند که شعر، شروع حضور من در دنیای ادبیات بود. درست وسط عوالم فنی. یک ذوق
ناخودآگاه. و آنگاه، به جای کارخانه سر از انجمن های ادبی درآوردم. مثل یک میهمان
ناخوانده که از ساحل صنعت رانده و در تلاطم دریای بی انتهای علوم انسانی
مانده. برزخ میان فن و سخن. گذشتن از آنچه که به سادگی هستی و به آنجا که باید
باشی. شعر، شروع با شکوهی بود و من در خیال خام خودم، شاعر خوبی بودم، گرچه نبودم
اما آن احساس سکر آور، سیر مرا تا این دنیای دیگر، آسان تر کرد. بعدها
اما و این بعدها یعنی از کجا تا به حالا و نمی دانم؛ شاید اواسط ادبیات یا از آغاز
فلسفه؛ شور شاعری برایم شر شد. حرف هایم در قفس قاعده مندی شعر نمی گنجید. عروض و
قافیه انگار یک دیوار و این بار از خیر شعر گذشتم و آن را به اهلش واگذاشتم که
استعداد برترند و من هربار هنوز هم که شعر می خوانم تنها به تجلی خدا در ابیات شعرا
می اندیشم و به قدرت قلم و ما یسطرون. آن قدر از هر دیواری دری به سوی هیچ گشوده ام که انگار
اثبات سخنان دکتر فکوهی که روزی به من فرمود: یا از نوابغی که نیستی و یا با این
ذهن آشفته ای که هر روزی از چیزی می گوید هرگز به هیچ جا نخواهی رسید! این دیگری،
نقدی است بر یک فیلم و به سفارش یکی از دوستان و این مقالات سفارشی را اگر روزی
جمع کنم، کشکولی خواهد شد به جا مانده از روزگار گذر به سوی هیچ! «یه حبه قند» فیلمی است از «سید رضا میرکریمی»؛ راوی تکه ای
از زندگی سنتی گوشه ای از ایران که معلق میان سنت و مدرنیته مانده است. روستایی در
«یزد» که در آن، آب را هنوز باید با چرخ چاه تامین کرد اما تکنولوژی موبایل و
اینترنت وایرلس به آنجا راه یافته است و در این میان شخصیت اصلی فیلم، دختری به
نام «پسند» که ناچار باید در زندانی از سنت ها اما با ایده های مدرن، تن به
ازدواجی ناحواسته دهد. داستان با جمع شدن اعضای یک خانواده برای برپایی مراسم
عروسی دختر کوچک آن خاندان، آغاز می شود. سنت ها هماهنگ نیست. آداب، پوشش، نحوه ی
ارتباط زن و مرد، یا حتی زن ها و مردها باهم.
نویسنده، انگار از آداب اقوام مختلف استفاده می کند تا تیپ جدیدی از جامعه
ی سنتی ایرانی در قالب لهجه ی یزدی بسازد. اما آنچه از آب درآمده جامعه ای یکدست
نیست و از اینجاست که نمی شود به راحتی از زندگی سنتی ایرانی بر اساس این فیلم،
سخن گفت. دنیای پیش روی ما در این فیلم انگار دنیای دیگری ست. دنیایی
نیست که ما از سنت ایرانی می شناسیم. چیزی است میان سنت و مدرنیته. در این دنیای
وارونه، دختری هست که باید سنتی بماند اما نمی تواند. به رسم سنت با آن کسی ازدواج
کند که نمی خواهد و باید داستان فیلم تا آنجا پیش برود که بزرگ خاندان بمیرد تا
فرصت تاملی بر سر عروسی به دست بیاید و آنگاه دختر ماجرا چیزی را بنماید که در
درون او می گذرد. با بزرگنمایی دو اتفاق ازدواج و مرگ، همه ی داستان فیلم در
جشن و عزا می گذرد و لاجرم هویت سنت در این فیلم، در چنین فضایی بازنمایی می شود و
چنین است که «یه حبه قند» در معرفی زوایای پنهان زندگی سنتی ایرانی ناکام می ماند.
شخصیت ها تصنعی اند. حتی لهجه ی یزدی به درستی تقلید نمی شود. ارتباط بیننده با
فیلم مختل می شود و بدین سان برای شناخت زندگی سنتی ایرانی باید به منابع دیگری
مراجعه کرد. من تا بتوانم مقایسه ای کنم میان آنچه می شود از تیپ های
اجتماعی برآمده از محتوای یک فیلم برای شناخت طبقه ای از اجتماع برداشت کرد،
داستان فیلم «مهمان مامان» ساخته ی «داریوش مهرجویی» را مثال می زنم. در مهمان
مامان طبقه ی متوسط شهری چنان به درستی به تصویر کشیده می شود که از آن می شود یک
سنخ ساخت. دردها، غم ها، شادی ها، مصائب، مشکلات و روزمرگی های شهرنشینی طبقه ی
متوسط در آن فیلم به درستی به تصویر کشده می شود و به بیننده امکان نتیجه گیری می
دهد. زندگی سنتی ایرانی مسلما آن نوع ایده آلی نیست که یه حبه
قند معرفی می کند. این فیلم، برشی از واقعیت نیست. انگار از نوع داستان های
کودکان، چیزی میان خیال و رئال، فصل رویایی قصه ی یک مادربزرگ مهربان است که به
درد آرام کردن دردهای مردمی می خورد که سال هاست حقیقت وجودی خود را در گرد و غبار
غلیظ شهرهای صنعتی گم کرده اند و به دنبال مخدری می گردند تا لحظه ای از عالم
اطرافشان به خوابی مصنوعی پناه ببرند. زندگی سنتی اگر از زاویه ی خیال بدان نگریسته نشود، مطلق
نیست. مجموعه ای ست از هرآنچه که می توان از یک زندگی غیر مدرن تصور کرد. باید از
زاویه ی دیگری جز این فیلم به این نوع زندگی نگریست. حتی به سنتی که قدم در راه
مدرنیته گذاشته است. درست دوبار در کلاسش خطاب
به من فرمود: راستی که اسم باحالی داری! اگر من نام تو را داشتم تا بهترین ها پیش
می رفتم! و تنها او بود که مرا حتی به خاطر این انتساب، بارها در کلاسش سرفراز
فرمود و این بهترین هدیه ای که امروز از او گرفتم. راستی که بدترین نمره ی کلاس
حضرتش را بارها بر بهترین نمره ی کلاس دکتر کچویان ترجیح می دهم! واژه ی سکولاريسم در سال ۱٨۴۶ توسط «جورج
ياکوب هالی اوک» ابداع شد. او سکولاريسم را برای توصيف " عقيده ای که صرفاً
به پرسش ها و مسائلی می پردازد که به محک تجربه ی زندگی اين جهانی آزمودنی
هستند" به کار برد (سکولاريسم انگليسي، ص.۶۰). هالی اوک مصلحی سوسياليست بود که اعتقاد داشت دولت بايد در خدمت
نيازهای بالفعل و کنونی طبقه ی کارگر و مستمندان باشد، و نه نيازهای حيات اخروی و
ارواح آنان. کمی بعد، هالی اوک واژه ی ابداعی
خود را صريح تر توصيف کرد: «سکولاريسم در پی ترقی فيزيکي، اخلاقی و فکری طبيعت بشر
تا بالاترين حد ممکن است. اين ترقی وظيفه ی اصلی زندگانی است و شامل کمال عملی
اخلاق طبيعی جدای از اتئيسم (بيخدايي) می باشد. تئيسم (خداباوري) يا انجيل،
برای ترقی بشر شيوه ها و رويه های مادی را بر می گزيند، و اين توافقات مثبت را
زمينه ی ايجاد يک وحدت می شمارد. وحدتی که امکان می دهد زندگانی را با عقل سامان
دهيم و با خدمت تجليل کنيم»( کلاین، 1385) بعدها با تفکیک
سکولاریزم ذهنی در آثار برگر، مقدمات مقایسه ی افکار وی با «آرامش دوستدار»،
فیلسوف ایرانی مقیم آلمان، پدید می آید. اما سوال اصلی آن است که آیا اصولا مقایسه
ی آرای این دو اندیشمند که در دو زمینه ی متفاوت فلسفه و جامعه شناسی اندیشیده اند
می تواند مقایسه ای از نظریات در یک پارادایم فکری باشد؟ به نظر
برگر سکولاریزاسیون تنها نهادها و واقعیتهای بیرونی را در برنميگيرد، بلکه مشمول
دنیای اذهان افراد نیز میشود. به عبارت دیگر، سکولاریزاسیون بُعدی ذهنی نيز دارد
که به حوزه آگاهی مربوط میشود: «غرب مدرن افراد را طوری بار میآورد که به جهان و
زندگی خود بدون تمسک به تفسیر مذهبی مینگرند» بنابراین
سکولاریزاسیون دو بعد دارد:بعد اجتماعیــساختاری که به معنای جدایی نهادهای
جامعه از قلمرو دین است و دیگری سکولاریزاسیون ذهنیـشناختاری که به معنای عدم
تمسک افراد به تفسیرهای مذهبی در رفتار و پندار خویش است. پیتر برگر
در آثار خود، بیشتر بر جنبه ی کارکردی دین تاکید می کند، حال آنکه آثار آرامش
دوستدار در تعریف جوهری دین محدود می ماند. این اولین و مهم ترین اختلاف در آرای
این دو اندیشمند است. برگر در آثار خود، رابطه ای دیالکتیکی میان واقعیت های
بیرونی و زمینه ی ذهنی می یابد. وی با تعریف «زیست جهان» می کوشد تا «واقعیت برتر»
معناجویی انسان در سلسله ی حوادث اجتماعی و در بستر دین را اثبات کند. انسان،
آنگاه می کوشد تا خود را بر جهان تحمیل کند.برگر از این مرحله با عنوان «بیرون
ریزی» " externalization" یاد می کند. ساخت دنیایی که هویت انسانی را متجلی می کند. کثرت زیست
جهان ها در جهان امروز، برگر را به پلورالیسم دینی رهنمون می سازد. دیگر نمی شود
انتظار داشت که انسان ها، جهان خویش را یکسان معنا کنند. پس دین به سمت خصوصی شدن
پیش می رود و بدینسان دینی فراگیر را نمی شود در جهان واقع، جست. با خصوصی
شدن دین، انسان ها در می یابند که عقاید آنان در عرصه ی اجتماع با اقبال عمومی
مواجه نخواهد شد و این گونه است که دین از عرصه ی اجتماعی رخت بر می بندد. با تهی
شدن اجتماع از عقاید دینی، دیگر واقعیت های اجتماعی با مفاهیم دینی تفسیر نمی شوند
و این به کاهش «نفوذ دین» در اجتماع می انجامد. از اینجاست که برگر نتیجه می گیرد
که با پایان یافتن سیطره ی دین واحد بر جامعه، عرصه ی اجتماعی تحت نفوذ ایدئولوژی
های مدنی قرار می گیرد که فاقد محتوای دینی اند یا اشاره ای مبهم به دین دارند. چنین چرخه
ای برای شکل گیری سکولاریزم، در آثار آرامش دوستدار هرگز بروز نمی یابد. وی با
تلقی پیشینی از دین و تعریف بنیادی آن می کوشد تا نارسایی تفکر در سیطره ی دین
مطلق را توضیح دهد و قید دین را موجب امتناع تفکر در فرهنگ دینی و به تبع آن رشد
ناسازوار توسعه ی سیاسی معرفی کند. با این همه اما به دلیل عدم دسترسی به آثار آرامش دوستدار،
نمی شود قضاوت دقیقی از آرای وی ارائه نمود. اما انگار این مصیبت نخواندن مکتوبات
وی دامن گیر اساتید من نیز هست و چنین است که گاهی به اشتباهی، همه ی نظرات او به
نادرست بیان می شود و کاش بشود روزی به برکت آزادی بیان، حضرتش را دانست. علوم اسلامی به علومی گفته می شود که «موضوع و مسائل آن
علوم، اصول یا فروع اسلام است و یا چیزهایی است که اصول و فروع اسلام به
استناد آن ها اثبات می شود، یعنی قرآن و
سنت. مانند علم قرائت، علم تفسیر، علم خدیث، علم کلام نقلی، علم فقه، علم اخلاق
نقلی» (مطهری، 62: 9) با توسعه ی تعریف علوم اسلامی به علومی که مقدمه ی علوم
اثبات کننده ی اصول و فروع اسلام است، علوم عقلی مانند منطق، فلسفه و اصول فقه نیز
به حوزه ی علوم اسلامی اضافه شده است. هم
چنین ادبیات عرب، علم رجال و درایه و حتی علومی که به نحوی جزء واجبات ]کفایی[ اسلامی تلقی می
شود از علوم اسلامی است. بنا بر این، مهندسی، پزشکی، فن سیاست، تجارت و جز آن را
نیز باید از علوم اسلامی دانست.(همان: 10) «علم» در تعریف منطقی اش به معنای انکشاف واقع نزد عقل آمده
است که شامل علم حضوری و علم حصولی است. با تعریف گسترده ای که از علوم اسلامی
آمد، به نظر می رسد علمای اسلامی تمامی شاخه های علم حصولی را شعبه ای از علوم
اسلامی دانسته اند، چنان که «ملا محسن فیض» در رساله ی «فهرس العلوم» علوم را به
سه طبقه ی کلی ادبیات، فلسفیات و شرعیات تقسیم کرده که چنانکه گذشت هر سه دسته از
علوم اسلامی تلقی می شود. اما آنچه در این
میان مهم است چیستی علوم اسلامی نیست، بلکه سوال اصلی این متن، امکان وجودی علوم
اسلامی و به تبع آن بحث اسلامی کردن علوم است. اما آن سان که گذشت، اگر همه ی علوم
در اصالت خود اسلامی اند، پس اسلامی کردن علوم به چه معناست؟ این نوشتار بر آن است
تا با بررسی نظرات موافق و مخالف امکان علم دینی، علوم اسلامی را با معنای نوین
علم سنجیده و آنان را شاخه هایی از معرفت معرفی کند. بگذارید بازگردم تا اصل داستان پست پیش. راستی اصل داستان چیست؟ این سوال ساده ای نیست. شاید باید بیشتر درباره اش بیندیشم. حالاها که سخت از تئوری توطئه دفاع می کنم. نوسازی اجباری و سپس انقلاب و عواقب ناشی از آن. اما چرا باید تا عصر نوسازی بازگشت؟ می شود تاریخ بدبختی ما را حتی تا زمان «دیااکو» برد! دور باید شد، دور گرچه حالاها با همه ي دنيا در صلحم اما هميشه ي روزگارم كه همين طور آرام و بي خيال نبوده ام! در صحنه ي روزهاي خيلي دور زندگي ام، زماني هست كه جنگ تن به تن با هركس در تيررس و دعواي لفظي با زورمندان غير قابل دسترس، جزيي از دغدغه هاي روزانه ام بود كه بي آن زندگي ام چيزي كم داشت و انگار نوعي هويت طلبي مضحك مردانه در دوره ي كودكي و اين داستان دوران پيش از دبيرستان من است. غرض از نوشتن اين اباطيل اثبات تجربه ي جنگ با دشمن نيست. شرح درگيري هاي كودكانه با هم مدرسه اي هاست و داستان يارگيري هاي من و رقبايم و جنگ هاي دسته جمعي و جشن هاي پيروزي و گريه هاي شكست و بد و بيراه هاي پشت سر ديگران و راستي چه دوران پر هيجان و وخيمي بود و از آن روز تا امروز نزديك 20 سال مي گذرد و من چه تغيير كرده ام، آنقدر كه باورم نمي شود همان انسان با قد و قواره اي ديگر باشم! از آنجا كه مدرسه ي من ميزبان فرزندان شهدا بود، طرف دعواهايم گاهي و از سر ندانم كاري هاي هميشگي ام از ازل تا ابد، يكي از همين فرزندان شهدا بود و ازقضا معلمانم بر سر اين دعواها بر من آنقدر سخت مي گرفتند كه گاهي عرصه بر من تنگ مي شد و براي آخرين بار كه از زير چوب و لگد يكي شان جان به در بردم، از مدرسه گريختم. با آنكه فرارم با سد معبر فراش مدرسه، ناكام ماند و سپس تا مرز اخراج از مدرسه پيش رفتم اما ديگر دور دعوا يا لااقل انتقام جويي را تا باقي عمرم براي هميشه خط قرمزي كشيدم كه گرچه آرامش را به من هديه داد اما خود آن خط قرمز دعوا و تلفات ناشي از آن پرسشي در ذهن من ايجاد كرد كه تا امروز نتوانسته ام آن را حل كنم. اگر دعوا بد است و مستوجب عذاب، چرا يارگيري و دعوا، كار هميشه ي روزگار تيره ي جهان سومي هاي پس از جنگ جهاني ست و آن وقت اين همه خسارت و سپس، بازيگران نقش آن معلم من كه با خشونت، جهاني عاري از خشونت مي سازند! در اين ميان، ما نيز كه با آن ادبيات لعنتي ماركسيستي مان سي سال است كه مداوم با امپرياليسم فرضي و گاهي با همسايگان در تيررس جنگيده ايم، اينك انگار با خود نيز سر جنگ داريم و اين خشونت بي پايان و كاش دوران دبيرستان ما نيز فرا مي رسيد كه طعم تنبيه زورمندان و احراج از دبستان، تجربه ي تلخي ست! بي هيچ پيش داوري تنها تا ريشه هاي جنگ واقعي و فرضي مان با دشمن را بفهمم از «مانوئل كاستلز» در سه گانه ي «عصر اطلاعات» بهره برده ام. او معتقد است كه « ايران و عراق هشت سال درگير جنگي بي رحمانه بودند كه با دقت توسط كشورهاي غربي كه از هر دو طرف حمايت مي كردند تغذيه مي شد – آمريكا و فرانسه از عراق و اسراييل از ايران حمايت مي كرد و اسپانيا به هر دو طرف سلاح هاي شيميايي مي فروخت – تا ويرانگري ذوجانبه ي جنگ، توانايي هر يك از دو كشور براي به مخاطره انداختن عرصه ي نفت را تضعيف كند» پيش از آنكه بخواهم از حمايت اسراييل و اسپانيا و توضيح مترجم و منبع احتمالي كاستلز براي بيان ادعايش بنويسم، اين قصه ي سود بردن غرب از جنگ ميان دو كشور مسلمان ايران و عراق كه مسلما امري بديهي است مرا تا حكايتي از كتاب غرب زدگي آل احمد مي برد كه در دوران حمله ي مغول كه سفيري از ايران براي كمك گرفتن از انگليس راهي دربار ملكه مي شود چنين پاسخ مي گيرد كه:« بگذاريد اين سگان با يكديگر بجنگند و يكديگر را ببلعند، جان به در بُردهها را نيز وقتي كه ما به جنگ دشمنان مسيح رويم خواهيم كشت!» و شرح احتمال دخالت غرب در درگيري ايران و مغول و كمك به هر 2 سو در همان كتاب و تكرار تاريخ و سپس بازگردم تا انقلاب اسلامي و هزار احتمال متفاوت از آنچه باور داريم و آن همه كشته و مفقود و اسير و جانباز و آن پسر يتيم طرف دعواي من كه بعدها به هزار بدبختي ديگر مبتلا شد و بگذاريد ادامه اش را بگذارم براي بعد كه هيچ حس و تواني براي نوشتن از اين بازي بزرگ را ندارم و مرا خواهيد بخشيد. شهيدي كه بر خاك مي خفت سرانگشت بر خون خود مي زد و مي نوشت؛ دو سه حرف بر سنگ: «به اميد پيروزي واقعي نه در جنگ؛ كه بر جنگ!» - قيصر امين پور از «فرهنگ رجايي» است: "سه رويداد را بايد از لحاظ نمادين، به عنوان شاخص هاي اصلي آفرينش نوبنياد برجسته ساخت: فروپاشي اتحاد شوروي، ارتحال امام خميني، و پيدايش اينترنت. رويداد اول و دوم ويژگي مشترك مهمي دارند. شوروي به عنوان نماينده ماديگرايي صرف و بي توجه به متافيزيك و امام خميني به غلط به عنوان نماينده دين گرايي صرف بدون توجه به عالم مادي بود. هر دو ]رويداد[ به منزله پايان دو شيوه تفكر ظاهرا معارض اما در هر حال افراطي است. فروپاشي اتحاد شوروي نشانه شكست و طرد جهان بيني افراطي غير ديني و ماديگرايانه است، و ارتحال امام خميني پايان مذهب مداري صرف و افراط گرايي ديني بود." ( رجايي،138۲: 37) اشكال اصلي اين تحليل، هم رديفي جريان با فرد است. ابداع اينترنت و فروپاشي شوروي، نماد آغاز و پايان يك جريان است و اين ها نمي تواند قابل سنجش با ارتحال امام باشد كه تنها به معناي مرگ رهبر يك جريان فكري و نه از بين رفتن آن طرز تفكر است. دكتر جلايي پور اما جاي گيري بنيادگرايان ديني در حكومت ايران را مربوط به دوران پس از ارتحال امام مي داند و معتقد است كه بنیادگرایان مذهبی پس از جنگ در ایران در عرصه حکومت فعال شدند. بنیادگرایان مذهبی امروز نه فقط تفسیر خود را از دین عین حقیقت میدانند و با هرگونه کاربرد فلسفه قدیم یا جدید یا میراث عرفانی و کاربرد علوم انسانی جدید برای فهم متون دینی مخالفاند، بلکه اساساً با زندگی مدرن امروزی هم سر مخالفت دارند و این زندگی را دینزدا میدانند. ( جلايي پور، 1390) اگر حتي تا ميزان اندكي مي شد به گزاره ي رجايي اطمينان داشت، اينك ايران كه در وجه سلبي خود يكي از 3 ركن اساسي آفرينش نوبنياد جهان بود بايد در حركتي ايجابي در طول اين 22 سال به جايگاه بلندي در دنياي جديد رسيده باشد يا لااقل جهت گيري محض آن بدان سمت و سوي باشد و نيست و من نمي دانم چگونه مي شود جامعه ي ايران را با همه ي تفكرات و تلقيات حاكم بر آن شناخت. «ايران، جامعه جنبشي» عنوان مقاله ي عميقي ست از دكتر حميدرضا جلائي پور كه مسلما ما را در فهم ايران امروز ياري خواهد كرد. وي در اين مقاله، پس از تعريف جنبش اجتماعي؛ جنبش هاي معاصر ايران را در دو جنبش «کلان»؛ جنبش «مردمی-مذهبی-ضدآمریکایی» و جنبش «مردمسالاریخواهی» خلاصه كرده و آنگاه با معرفي ده جنبش خرد مبتنی بر پیشروی آرام؛ جنبش هاي جوانان، زنان، دانشجويي، اصلاحي، سكولار، ايرانيان خارج از كشور، اقوام هويت طلب، معلمان و كارگران، حاشيه نشينان و مهدويت گرا، آنان را مستعد پيوستن به موج بزرگ دموكراسي خواهي در كشور خوانده است. اين مقاله مسلما از بهترين مقاله هايي است كه براي درك وضعيت جامعه ي ايران امروز خوانده ام. اعتراف مي كنم كه پس از خواندن آن و به احترام فهم عميق اجتماعي، حميت و شجاعت حيرت انگيز استادم، دكتر جلايي پور از جاي خود برخاستم و از اين فرسنگ ها فاصله به حضرتش اداي احترام كردم. براي خواندن مقاله ي « ايران،جامعه جنبشي » لطفا به اين آدرس مراجعه كنيد: http://www.emruznews.com/print/2011/03/006623.php - رجایی، فرهنگ (1382)،پدیده جهانی شدن،وضعیت بشری و تمدن اطلاعاتی،ترجمه عبدالحسین آذرنگ،تهران،نشر آگه جنجال دستگاه هاي امنيتي و قضايي بر سر دستگيري، محاكمه و مجازات مجرم، آغازي بر فرايند مجرم سازي در جامعه است. مستعدان كجروي با الگو گيري از مجرماني كه در رسانه هاي ارتباط جمعي، به شهرتي هر چند موقت مي رسند، در صدد تحركي عمودي در خرده فرهنگ هاي موافق جرم برآمده و براي تغيير موقعيت اجتماعي خود در ميان اعضاي اين خرده فرهنگ ها، دست به ارتكاب جرايم خشن مي زنند. ادوين سادرلند، جامعه شناس آمريكايي (1883 – 1950) معتقد بود كه: «كج رفتاري، ياد گرفتني است.» ( سادرلند، 1924 : 5 ) وي كه رويكردي اثبات گرايانه به پديده ي كجروي در اجتماع داشت، با طرح نظريه ي « پيوند افتراقي ( Differential Association ) »، تعامل اجتماعي را منبع فراگيري جرم مي دانست. «سادرلند معتقد بود كه كج رفتاري را با اصول يادگيري اجتماعي بهتر مي توان تبيين كرد تا با اصول روانشناختي مرضي» ( صديق سروستاني، 1387 : 48 ) بنا بر نظر سادرلند «فعاليت هاي مجرمانه درست مثل پيروي از قانون، آموخته مي شوند و ( مستعدان كجروي ) به همان اندازه در پي دستيابي به نيازها و ارزش هاي مشابه هستند. » ( گيدنز، 1389 : 304 ) او تاكيد مي كرد كه: « ارتكاب جرم، مستلزم همنشيني مستقيم فرد با كجروان و بزهكاران نيست » ( سليمي، 1386 : 399 ) دستگاه هاي امنيتي با رسانه اي كردن عمليات بعضا پيچيده ي دستگيري مجرمان خطرناك، گرچه خبر از خبرگي خيره كننده ي خويش مي دهند اما به همان ميزان بر شهرت مجرم مي افزايند. انعكاس اخبار رسانه هاي خارجي درباره ي دستگيري و مجازات مجرم در رسانه هاي وابسته به حكومت نيز شاهدي بر شهرت مجرم در كشورهاي ديگر در ذهن مستعدان ارتكاب جرم است. اعضاي خرده فرهنگ هاي موافق كجروي، مجرمان بالقوه ي جامعه اند كه با تاثير پذيري مستقيم و مكرر از شهرت مجرمان خطرناك، مشخصا به ارتكاب همان جرايم خشني روي مي آورند كه منجر به تحرك عمودي در سطح اعضاي ديگر جامعه ي خرده فرهنگي آنان مي شود. اجراي حدود در ملاء عام و انعكاس آن در رسانه ها نيز به همين ترتيب، مروج خشونت در جامعه است. مجرم، احساس ترحم مردم و به تبع آن حس همدردي و همراهي را در مستعدان كجروي بر مي انگيزاند و بدين سان با بالا بردن منزلت اجتماعي خويش، بر شهرت و در برخي موارد بر مهارت، شجاعت و غيرت خويش صحه مي گذارد. بدين سان، ناكامان منزلتي نيز براي بازيابي خود لااقل در خرده فرهنگ هاي كجروي، مي توانند افرادي مستعد براي فراگيري جرايم خطرناك از طريق جنجال مجريان قانون باشند. بايد دانست كه در خرده فرهنگ هاي كجروي، هميشه «حماسي ترين و اسطوره اي ترين كنش گر، جسورترين فرد در استفاده از ابزار انحرافي است.» ( خراط ها،1383 : 322 ) تنوع، تعدد و پيچيدگي خرده فرهنگ هاي جامعه ي امروز ما، عملا امكان شناخت درست فرهنگ حاكم بر همه ي خرده فرهنگ ها را غير ممكن ساخته است. با اين وجود، شناسايي خرده فرهنگ هاي موافق كجروي و تخريب مناطق جرم خيز نيز علاوه بر سلب امكان نظارت نهادهاي امنيتي بر اوضاع آن مناطق، منجر به پراكندگي مستعدان كجروي در جامعه خواهد شد. در چنين موقعيتي، جنجال سازي در رسيدگي به پرونده ي مجرمان خطرناك و اجراي حكم آنان در ملاء عام و انعكاس آن در رسانه ها تنها به ترويج خشونت در جامعه منتهي مي شود. منابع: 1- Sutherland, Edwin H. (1924) Principles of Criminology, Chicago: University of Chicago Press 2 – صديق سروستاني، رحمت الله (1387)، آسيب شناسي اجتماعي، تهران: انتشارات سمت. 3- گيدنز، آنتوني (1389)، جامعه شناسي، ترجمه حسن چاوشيان، تهران: نشر ني. 4- سليمي، علي (1386)، جامعه شناسي كجروي، قم: پژوهشگاه حوزه و دانشگاه. 5- خراط ها، سعيد (1383)،» روسپيگري در محله غربت»، مجموعه مقالات آسيب هاي اجتماعي ايران، تهران: نشر آگه.
پی نوشت: این اباطیل را برای انتشار در روزنامه ی « روزگار » نوشته بودم که خیالم امیدی به چاپش نیست و این هم روی باقی مقالات منتشر نشده ام و بگذرم... 1- در نامه اي از استاد جامعه شناسي انقلابم انتقاد كردم كه چرا بايد كمترين نمره ي كارنامه ي چهل و چند واحدي ام اين ترم از درس حضرتش و كمترينش در ترم قبل از درس دكتر كچويان باشد در حالي كه من هرگز از درس آن دو استاد غافل نبوده ام. شائبه ي سياسي كاري حضرات را پيش كشيدم كه در جواب محبت آميزي ضمن رد اين انتقاد فرموده است: «توقع دارم اگر جایی گفته اید که فلانی به خاطر «مخالفت» کردن، نمرهام را کم داده، بر ذمة شما -که از نسل عالمان دینی هستید- است که اگر این توضیحات شما را مجاب کرده ذهنیت مخاطبتان را تصحیح کنید.» گرچه توضيحات حضرتش مرا مجاب نكرد اما بدينوسيله ذهنيت مخاطبان اين وبلاگ را تصحيح مي كنم. 2- يكي بايد باشد كه بداند نمي تواند همه چيز را بداند و نمي داند. گاهي به ازاي حضور در محافلي كه سخن از صنعت مي رود و من بايد باشم كه متلزم ركاب حضرت پدر هستم، خاموش مي شوم و اين من هميشه حراف، ديگران را مبهوت مي كند و مي دانم كه نبايد حتي اگر چيزي در باب آن سخنان به ازاي سال ها خواندن رشته هاي فني به ذهنم خطور كند در بحث اهل فن شركت كنم. زجري كه به ازاي خاموشي مي كشم مرا به ياد آن يكي مي اندازد كه نمي تواند در اموري كه سررشته ندارد سخن نراند و سخنراني او هميشه در باب همه ي ريزترين موضوعات جاري ست و اوضاعي ست! 3- تابستانم به مطالعه ي آسيب هاي اجتماعي ايران مي گذرد و بد مي گذرد بس كه بايد از بدبختي ديگران بخوانم و بدانم كه در روزگار مزخرفي زندگي مي كنيم. 4- سوال سخت ذهن من اين روزها اين است: لانه ي زنبور را كه خراب كنند، زنبورها كجا مي روند؟! من دلم براي مردمي مي سوزد كه بايد ميزبان اراذلي باشند كه به ازاي خراب شدن خانه هاي فساد، سرگردان كوچه و خيابان اند و عدم امنيت، درد امروز ماست. 5- مقاله اي بايد بنويسم و نمي شود. لحظات، زود مي گذرند و من در مي مانم. قصه ي تازه، شب زنده داري هاست و به ازاي آن از دست دادن روزها و همين روزهاست كه مهلت ارسال آثار تمام مي شود و من مي مانم و اين دريغ و حسرت هميشگي كه: « ناگهان چقدر زود، دير مي شود... » دكتر كچويان گفت – و اين عين جمله ي او در كلاس نظريه ها بود - : « من گريه ام مي گيرد وقتي مي بينم همه ي آنچه كه در دنياي عرب اتفاق مي افتد را غرب پيش مي برد و كنترل مي كند» و سپس آن حرف هاي تاثير گذار – لااقل بر من - كه پيش تر نوشتم: « امروز تنها كسي مي تواند جهان را متحول كند كه در غرب متولد شده باشد يا لااقل آنجا زندگي كند، حتي ژاپن صنعتي نيز متفكر بزرگي را در خود نپرورانده است.» و آن روز هنوز از انقلاب سوريه خبري نبود و آنچه بود در نظر حضرتش اثر تاثير غرب بر اعراب بود و اينگونه بود تا آنكه تحليل متفاوتي مرا شگفت زده كرد كه آن تحركات را اسلامي، مردمي و ضد غرب مي دانست. دكتر كچويان مرد مستبدي است اما وفادار به آرمان هاي انقلاب. گرچه به اندازه ي يك رمان بر او نقد وارد است اما در اين شكي نيست كه او شخصيتي علمي است كه بي هيچ طمعي به اصول اسلام و انقلاب پايبند مانده و از رهگذر سال هاي تقسيم مقام به تصاحب كرسي بي خاصيتي در شوراي عالي انقلاب فرهنگي اكتفا كرده است. حرف هاي او هميشه براي من سندي بوده كه به نمايندگي از طبقه ي مسلمان متعصب انقلابي بيان شده است، اما آن نظر ديگر، يعني قلب واقعيت؟ و پاسخ به اين سوال كار سختي است. اين يك تحليل ديگر است: « به مصر بنگرید. دولت آمریکا سالانه یک و نیم تا دو میلیارد دلار به این کشور کمک بلاعوض کرده و می کند. رهبران ارتش این کشور در آمریکا آموزش دیده و دارای بهترین روابط با دولت آمریکا هستند. ارتش مصر قدرت زیادی دارد. اینک اداره امور در دست ارتش است. حرکت اعتراضی مردم مصر با فشار دولت آمریکا به حسنی مبارک جهت کناره گیری از قدرت همراه شد. همه رسانه های آمریکا تمام وقت حرکت میدان تحریر مصر را به تصویر می کشیدند. اگر چه آن حرکت پیامدهای زیادی داشت، اما به معنای دقیق کلمه نمی توان آن را انقلاب به شمار آورد. برای اینکه شاهد "تغییر رژیم" نبودیم.اما در بحرین شاهد غیاب متغیر "همراهی دولت آمریکا" هستیم. دولت بحرین به کمک ارتش عربستان- هم پیمان دولت آمریکا- مردم خود را سرکوب کرد. در لیبی چند قبیله روبه روی یکدیگر قرار گرفته اند. هیچ یک از قبایل به معنای دقیق کلمه دموکرات نیستند. به گزارش سازمان ملل هر دو طرف مرتکب جنایات جنگی شده اند. شورای حقوق بشر سازمان ملل روز ۲۷ خرداد، مأموریت هیأت ویژه رسیدگی به اتهام "نقض حقوق بشر توسط نیروهای دولتی و مخالفان در جریان درگیری های نظامی در لیبی" را تمدید کرد. دولت های غربی در بیش از یکصد روز گذشته به طور مداوم از طریق ناتو معمر قذافی و قبایل حامی اش را بمباران کرده اند. مخالفان سرهنگ قذافی نه تنها از حمایت کامل دولت های غربی برخوردارند ، بلکه کل پیمان ناتو از طریق بمباران و موشک باران در خدمت آنان است. فقط دولت انگلیس در یکصد روز اول تهاجم به لیبی ۴۱۵ میلیون و ۸۴۹ هزار دلار در این راه هزینه کرده است. دولت آمریکا نیز در سه ماهه اول تهاجم نظامی به لیبی ۷۵۰ میلیون دلار هزینه کرده است.هزینه دولت فرانسه از همه بیشتر بوده است. حال چگونه می توان آنها را ضد آمریکا و اسلامی خواند؟ پس از ۱۴ هفته حرکت اعتراضی مردم سوریه، تاکنون بیش از ۱۷۰۰ تن به دست نیروهای نظامی دولتی کشته شده، بیش از دوازده هزار تن به ترکیه و بیش از دو هزار تن به لبنان گریخته، و بیش از ده هزار تن بازداشت گردیده اند. به طور قطع حرکت های اعتراضی مردم سوریه - نسبت به مصر و لیبی و تونس- از استقلال بیشتری برخوردار است. فضای به شدت بسته سوریه و عدم حضور آمریکا- همچون مصر- امکان مداخله آنان را منتفی ساخته است. آمریکا در مصر دارای ابزار نفوذ بود وهست، اما در سوریه و ایران فاقد چنین ابزاری است.» صدور امواج انقلابي – چنانكه از انقلاب روسيه و ايران و برعكس انقلابي مانند كوبا – منجر به بيداري ساير ملل مخصوصا مجاور خواهد شد. موج انقلابي مي تواند موافق – با ذموكراسي يا ديكتاتوري پرولتاريا مثلا – يا مخالف – با حكومت مطلقه يا پادشاهي - باشد. در برداشتي ساده مي توان چنان فرض كرد كه موج مخالف انقلاب هاي عربي به تفسيري موافق با سلطه ي مطلقه ي اسلام بدل شود تا كشور ما از رهگذر امواج انقلابي مصون بماند. اين آن چيزي است كه از تفسيرهاي متضاد دكتر كچويان و كسان ديگر مي شود برداشت كرد. پس از حذف درس حضرت دكتر به خاطر اخلاق استبدادي اش، شاگرد مهربانش كه استاد جامعه شناسي انقلاب من بود و نظرات مرا هرگز در كلاسش برنمی نتافت که در اكثر موارد منجر به جر و بحث ميان ما می شد در جايگاه استادش نشست و يكي از كمترين نمره هاي كلاسش را به من داد، گرچه مي دانست كه كتاب « تئوري هاي انقلاب » را از برم، آن سان كه نمره هاي بهتر، پيش از امتحان، شرح مختصر نظريه هاي مختلف را از من مي پرسيدند. او در جواب چرايي چنان نمره اي براي من نوشت:« سلام علیکم! نمرات به عنوان نمره نهایی اعلام شده. از ما راضی باش!» ديگران به ازاي بيان، جان داده اند و من چگونه از فدا كردن اين چند نمره ي ناقابل راضي نباشم؟ من از همه جز از خودم كه براي تغيير مقصد بودنم آن سان كه بايد همت نمي كنم، راضي ام.
ادامه مطلب
اما آخر چرا چنین مرور باطل کتب تاریخ؟ چیزی باید باشد شبیه فرار از واقعیت. واقعیت، امروز ماست و من طاقتش را ندارم و باید بروم و جواب همه ی سوال های من همین است. اما به کجا؟! شاید به درک! از کجا معلوم؟! شاید حتی آنجا بارها از اینجا بهتر باشد و اینجا -بی او- اصلا کدام جهنمی ست؟ کسی می داند؟!
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.
قایق از تور تهی
و دل از آروزی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند:
«دور باید شد، دور.
مرد آن شهر، اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند.
پشت دریاها شهری ست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف
خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساططیر می آید در باد
پشت دریا شهری ست
که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
پشت دریاها شهری ست!
قایقی باید ساخت .
- سهراب سپهری
