تبليغاتX
از لحظه های یک زندگی - یه حبه نقد!

از لحظه های یک زندگی

آن قدر از هر دیواری دری به سوی هیچ گشوده ام که انگار اثبات سخنان دکتر فکوهی که روزی به من فرمود: یا از نوابغی که نیستی و یا با این ذهن آشفته ای که هر روزی از چیزی می گوید هرگز به هیچ جا نخواهی رسید! این دیگری، نقدی است بر یک فیلم و به سفارش یکی از دوستان و این مقالات سفارشی را اگر روزی جمع کنم، کشکولی خواهد شد به جا مانده از روزگار گذر به سوی هیچ!

«یه حبه قند» فیلمی است از «سید رضا میرکریمی»؛ راوی تکه ای از زندگی سنتی گوشه ای از ایران که معلق میان سنت و مدرنیته مانده است. روستایی در «یزد» که در آن، آب را هنوز باید با چرخ چاه تامین کرد اما تکنولوژی موبایل و اینترنت وایرلس به آنجا راه یافته است و در این میان شخصیت اصلی فیلم، دختری به نام «پسند» که ناچار باید در زندانی از سنت ها اما با ایده های مدرن، تن به ازدواجی ناحواسته دهد.

داستان با جمع شدن اعضای یک خانواده برای برپایی مراسم عروسی دختر کوچک آن خاندان، آغاز می شود. سنت ها هماهنگ نیست. آداب، پوشش، نحوه ی ارتباط زن و مرد، یا حتی زن ها و مردها باهم.  نویسنده، انگار از آداب اقوام مختلف استفاده می کند تا تیپ جدیدی از جامعه ی سنتی ایرانی در قالب لهجه ی یزدی بسازد. اما آنچه از آب درآمده جامعه ای یکدست نیست و از اینجاست که نمی شود به راحتی از زندگی سنتی ایرانی بر اساس این فیلم، سخن گفت.

دنیای پیش روی ما در این فیلم انگار دنیای دیگری ست. دنیایی نیست که ما از سنت ایرانی می شناسیم. چیزی است میان سنت و مدرنیته. در این دنیای وارونه، دختری هست که باید سنتی بماند اما نمی تواند. به رسم سنت با آن کسی ازدواج کند که نمی خواهد و باید داستان فیلم تا آنجا پیش برود که بزرگ خاندان بمیرد تا فرصت تاملی بر سر عروسی به دست بیاید و آنگاه دختر ماجرا چیزی را بنماید که در درون او می گذرد.

با بزرگنمایی دو اتفاق ازدواج و مرگ، همه ی داستان فیلم در جشن و عزا می گذرد و لاجرم هویت سنت در این فیلم، در چنین فضایی بازنمایی می شود و چنین است که «یه حبه قند» در معرفی زوایای پنهان زندگی سنتی ایرانی ناکام می ماند. شخصیت ها تصنعی اند. حتی لهجه ی یزدی به درستی تقلید نمی شود. ارتباط بیننده با فیلم مختل می شود و بدین سان برای شناخت زندگی سنتی ایرانی باید به منابع دیگری مراجعه کرد.

من تا بتوانم مقایسه ای کنم میان آنچه می شود از تیپ های اجتماعی برآمده از محتوای یک فیلم برای شناخت طبقه ای از اجتماع برداشت کرد، داستان فیلم «مهمان مامان» ساخته ی «داریوش مهرجویی» را مثال می زنم. در مهمان مامان طبقه ی متوسط شهری چنان به درستی به تصویر کشیده می شود که از آن می شود یک سنخ ساخت. دردها، غم ها، شادی ها، مصائب، مشکلات و روزمرگی های شهرنشینی طبقه ی متوسط در آن فیلم به درستی به تصویر کشده می شود و به بیننده امکان نتیجه گیری می دهد.

زندگی سنتی ایرانی مسلما آن نوع ایده آلی نیست که یه حبه قند معرفی می کند. این فیلم، برشی از واقعیت نیست. انگار از نوع داستان های کودکان، چیزی میان خیال و رئال، فصل رویایی قصه ی یک مادربزرگ مهربان است که به درد آرام کردن دردهای مردمی می خورد که سال هاست حقیقت وجودی خود را در گرد و غبار غلیظ شهرهای صنعتی گم کرده اند و به دنبال مخدری می گردند تا لحظه ای از عالم اطرافشان به خوابی مصنوعی پناه ببرند.

زندگی سنتی اگر از زاویه ی خیال بدان نگریسته نشود، مطلق نیست. مجموعه ای ست از هرآنچه که می توان از یک زندگی غیر مدرن تصور کرد. باید از زاویه ی دیگری جز این فیلم به این نوع زندگی نگریست. حتی به سنتی که قدم در راه مدرنیته گذاشته است.

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 1:8 توسط ع.فقیه خراسانی| |